› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2163

مپرسید از معاش خنده عنوانی که من دارم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انیکهمندارمردیف من دارمدشواری نسبتاً آسان

مپرسید از معاش خنده عنوانی که من دارم

از آبی ناشتاتر می‌شود نانی که من دارم

دو روزم باید از ابرام هستی آب گردیدن

بجز ننگ فضولی نیست مهمانی که من دارم

دل آواره با هیچ الفتی راضی نمی‌گردد

چه سازم چارهٔ این خانه ویرانی که من دارم

جدا زان جلوه نتوان اینقدرها زندگی کردن

به خارا تیشه می‌باید زد از جانی که من دارم

ز شوخی قاصدش هر گام دارد باز گردیدن

به رنگ سودن دست پشیمانی که من دارم

ز گلچینان باغ آرزوی کیستم یا رب

پر طاووس دارد گرد دامانی که من دارم

ندارد جز تأمل موج گوهر مصرعی دیگر

همین یک سکته است انشای دیوانی که من دارم

ز رنگ آمیزی این باغ عبرت برنمی‌آید

به غیر از نقشبند طاق نسیانی که من دارم

به حیرت رفت عمر و بر یقین نگشودم آغوشی

به چشم بسته بر بندند مژگانی که من دارم

نمی‌دانم چه سان از شرم نادانی برون آید

به زنار آشنا ناگشته ایمانی که من دارم

کفیل عذر یک عالم خطا طرفی دگر دارد

حیا بر دوش زحمت بست تاوانی که من دارم

چو شمع از فکر خود تا خاک گشتن برنمی‌آیم

گریبانهاست بیدل در گریبانی که من دارم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗