› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2672

خوش آن ساعت که چون تمثال از آیینهٔ فردی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ردیدشواری نسبتاً آسان

خوش آن ساعت که چون تمثال از آیینهٔ فردی

تو آری سر برون از جیب ناز و من کنم گردی

ز رنگ ناتوانی عذر خواهد سیر این باغم

به دستنبویی خجلت ندارم جز گل زردی

اگر گردی کند خاک ته پا پشت پا بوسد

بر احباب ازین بیشم نمی‌باشد ره آوردی

عقوبت از کمین معصیت غافل نمی‌باشد

شب من تیره‌تر شد آخر از تشویش شبگردی

جهان یکسر قمار آرزوی پوچ می‌بازد

بجز دست پشیمانی که دارد برد و آوردی

مروت سخت دور است از مزاج بیحس ظالم

ز زخم کس نمی‌گردد دچار نیشتر دردی

به این سامان که گردون نشئهٔ وارستگی دارد

بلند افتاده باشد دامن برچیدهٔ مردی

اسیر فقرم اما راحت بی‌درد سر دارم

به ملک تیره روزی نیست چون من سایه پرورد‌ی

به ذوق کوثر و الوان نعمت خون مخور بیدل

بهشت آن بس که یابی نان گرم و آبک سردی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
سامان
سروسامان و نظم؛ آسایش و قرارِ کار، که عاشق فاقدِ آن است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗