› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2191

نفس را بعد ازین در سوختن افسانه می‌سازم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انهمیسازمردیف می سازمدشواری میانه

نفس را بعد ازین در سوختن افسانه می‌سازم

چراغی روشن از خاکستر پروانه می‌سازم

به فکر گوهر افتاده‌ست موج بیقرار من

کلید شوق از آرام بی‌دندانه می‌سازم

خیال مصرع یکتایی‌اش بی‌پرده می‌گردد

به مضمونی که خود را معنی بیگانه می‌سازم

نی‌ام آیینه اما در خیالش صنعتی دارم

که تا نقش تحیر می‌کشم بتخانه می‌سازم

سرا پا خار خارم سینه چاک طرهٔ یارم

به جسمم استخوان تا صبح گردد شانه می‌سازم

محبت در عدم بی‌نشئه نپسندد غبارم را

همان‌گرد سرت می‌گردم و پیمانه می‌سازم

رم لیلی نگاهان گرد تعمیر جنون دارد

چو وحشت در سواد چشم آهو خانه می‌سازم

عقوبتها گوارا کرد بر من بی پر و بالی

قفس چندان که تنگی می‌نماید دانه می‌سازم

دماغ طاقتی کو تا توان گامی ز خود رفتن

سرشکی ناتوانم لغزشی مستانه می‌سازم

سر و برگ تسلی دیده‌ام وضع عبارت را

برای یکمژه خواب اینقدر افسانه می‌سازم

به کام عشرتم گر واگذاری حاصل امکان

دو عالم می‌دهم برباد و یک دیوانه می‌سازم

مبادا بیدل آن گنجی که می‌گویند من باشم

مرا هم روزگاری شد که با وبرانه می‌سازم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗