› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2101

دور از آن در چند در هر دشت و در گرداندم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رگرداندمردیف گرداندمدشواری درآمدنی

دور از آن در چند در هر دشت و در گرداندم

بخت برگردیده برگردد که برگرداندم

طالعی دارم که چرخ بی‌مروت همچو شمع

شام پیش از دیگر آگه از سحر گرداندم

آگهی در کارگاه مخملم خون می‌خورد

خواب پا برجاست صد پهلو اگر گرداندم

زهره‌ام از نام عشق آبست لیک اقبال شوق

می‌تواند کوه یاقوت جگر گرداندم

خاک هم گاهی به رنگ صبح گردی می‌کند

فقر می‌ترسم به استغنا سپر گرداندم

ای قناعت پا به دامن کش که چشم حرص دون

کاسه‌ای دارد مبادا دربه‌در گرداندم

هم به زیر پایم آب و دانه خرمن می‌کند

آنکه بیرون قفس بی‌بال و پر گرداندم

شیشه‌ها کردم تهی اما تنک ظرفی بجاست

بشکند دل تا خراباتی دگر گرداندم

از ضعیفی سوده می‌گردد چو شمع انگشت من

گر ورقهای شکست رنگ تر گرداندم

چیزی از ایثار می‌خواهم نیاز دوستان

تا مبادا این سلام خشک تر گرداندم

چون حنا بیدل ز گلزار عدم آورده‌ام

رنگ امیدی که پایش گرد سر گرداندم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗