› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2639

کیسه پرداز خیال شادی و غم رفته‌ای

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه مرفتهایردیف رفته ایدشواری نسبتاً آسان

کیسه پرداز خیال شادی و غم رفته‌ای

چون نفس چندانکه می‌آیی فراهم رفته‌ای

بیدماغی رخصت آگاهی خویشت نداد

کز چه محفل آمدی و از چه عالم رفته‌ای

خواه گردون جلوه‌گر شو خواه دریا موج زن

هر چه باشی تا نهادی چشم برهم رفته‌ای

با همه لاف من و ما رو نهفتی در کفن

دعویت بی‌پرده شد آخر که ملزم رفته‌ای

ای خیال آواره اکنون جای آرامت کجاست

از بهشت آخر تو هم با صلب آدم رفته‌ای

عیش و غم آن به که از تمییز آن‌کس بگذرد

تا بهشت آمد به یادت در جهنم رفته‌ای

آمدن فهم نشان تیر آفت بودن است

گر بدانی رفته‌ای در حصن محکم رفته‌ای

هیچکس در عرصهٔ وحشت گرو تاز تو نیست

تا عدم از عالم هستی به یکدم رفته‌ای

سعی جولان تو یک سیر گریبان بود و بس

چون خط پرگار هر جا رفته‌ای خم رفته‌ای

دوستان محمل به دوش اتفاق عبرتند

پیش و پس چون دست بر هم سوده با هم رفته‌ای

قطع راه زندگی بیدل نمی‌خواهد تلاش

بی‌قدم زین انجمن چون شمع کم کم رفته‌ای

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗