› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 788

خواجه تا کی باید این بنیاد رسوایی که نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اییکهنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

خواجه تا کی باید این بنیاد رسوایی که نیست

بر نگین‌ها چند خندد نام عنقایی که نیست

دل فریبت می‌دهد مخموری و مستی کجاست

در بغل تا چند خواهی داشت مینایی که نیست

خلقْ غافل در تلاشِ راحت از خود می‌رود

ناکجا آخر برون آرد سر از جایی که نیست

هرچه بینی در جنون‌زار عدم پر می‌زند

گرد ما هم بال می‌ریزد به صحرایی که نیست

ملک هستی تا عدم لبریز غفلت‌های ماست

گر بفهمد کس همین دنیاست عقبایی که نیست

بیش از آن کز وهم دی آیینه زنگاری کنید

در نظرها روشن است امروز، فردایی که نیست

نرگسستان‌هاست هر سو موج‌زن اما چه سود

کس چه بیند زین چمن بی چشمِ بینایی که نیست

همتی نگشود بر روی قناعت چشم خلق

کثرت ابرام بر هم بست درهایی که نیست

زحمت تحقیق ازین دفتر نباید خواستن

لب به هم آوردنی می‌خواهد انشایی که نیست

آنقدر از خود گذشتن‌ها نمی‌خواهد تلاش

چشم بستن هم پلی دارد به دریایی که نیست

در خیال‌آباد امکان از کجا آتش زدند

عالمی را سوخت حیرت در تماشایی که نیست

هوش اگر داری ز رمز کُن‌فَکان غافل مباش

زان دهان بی‌نشان گل کرده غوغایی که نیست

بیدل این هنگامهٔ نیرنگ داغم کرده است

خار شد رنج تعلق باز در پایی که نیست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗