› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2620

زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لجزگرهدشواری درآمدنی

زین چمن درکف ندارد غنچهٔ دل جز گره

دانهٔ ما را چو گوهر نیست حاصل جز گره

از امل محمل‌کش صدکاروان نومیدی‌ام

سبحه درگردن نمی‌بندد حمایل جزگره

از تعلق، حاصل آزادگان خون‌خوردن است

سروکم آرد به بار از پای درگل جزگره

از فسون عافیت بر خود در کوشش مبند

رشتهٔ راهت نمی‌بیند ز منزل جزگره

از حیا بر روی خود درهای نعمت بسته‌ای

بی‌زبانی نفکند در کار سایل جز گره

غافل از تردستی مطرب درین محفل مباش

زخمه جز ناخن ندارد درکف و دل جزگره

همتی ای شعله‌خویان‌! کاین سپند بینوا

تحفه‌ای دیگر ندارد نذر محفل جزگره

یک دل تنگ است عالم بی‌حصول مدعا

تابود در پرده لیلی نیست محمل جزگره

بر اسیران دل از فقر و غنا افسون مخوان

نیست در چشم گهر دریا و ساحل جز گره

صاف طبعان بیدل از هستی‌کدورت می‌کشند

از نفس آیینه‌ها را نیست در دل جزگره

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗