› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 654

جوش حرص از یأس من آخر ز تاب‌وتب نشست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه بنشستردیف نشستدشواری درآمدنی

جوش حرص از یأس من آخر ز تاب‌وتب نشست

گرد سودنهای دستم بر سر مطلب نشست

نیست هرکس محرم وضع ادبگاه جمال

بر تبسم کرد شوخی خط برون لب نشست

مگذرید از راستیها ورنه طبع‌کج خرام

می‌رسد جایی که باید بر دم عقرب نشست

طالع دون همتان خفته‌ست در زیر زمین

بر فلک باور ندارم از چنین کوکب نشست

دوستان باید به یاد آرند تعظیم وفاق

شمع هم در انجمن بعد از وداع شب نشست

بیش از این بر پیکر بی‌حس مچینید اعتبار

مشت خاکی گل شد و چون خشت در قالب نشست

شکر عزت هرقدر باشد به جا آوردنی‌ست

بوسه داد اول رکاب آن کس که بر مرکب نشست

روز اول آفرینشها مقام خود شناخت

آفرین بر وصف و لعنت بر زبان‌سب نشست

انفعال است اینکه بنشاند غبار طبع ظلم

هرکجا تبخاله‌ای گل کرد شور تب نشست

میکشی کردیم و آسودیم از تشویش وهم

کرد چندین مذهب از یک‌جرعهٔ مشرب نشست

بیدل از کسب ادب ظلم است بر آزادگی

ناله دارد بازی طفلی که در مکتب نشست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗