› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2482

آسان مکن تصور بار مغان کشیدن

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه انکشیدندشواری درآمدنی

آسان مکن تصور بار مغان کشیدن

سر می‌دهد به سنگت رطل گران کشیدن

نشر و نمای هستی چون شمع خودگدازیست

می‌باید از بهارت رنج خزان کشیدن

بیهوده فکر اسباب خم ریخت در بنایت

تا چند بار دنیا چون آسمان کشیدن

ای زندگی فنا شو یا مصدر غنا شو

تا منتی نباید زین ناکسان کشیدن

از بیضه سر کشیدم اما کجاست پرواز

تا بال و پر توانیم از آشیان کشیدن

کام امل پرستان شایستهٔ پری نیست

زین چاه تیره تا کی یک ربسمان کشیدن

بدگوهر‌ی محال است کم گردد از ریاضت

روی تنک دهد آب تیغ از فسان کشیدن

گیرم کشد مصور صد بیستون به سویی

چون من اگر تواند یک ناتوان کشیدن

بار خمیدگیها یکسر به دوش پیری‌ست

بستند بر ضعیفان زور کمان کشیدن

ضبط نفس چه مقدار با مقصد آشنا هست

ما را به ما رسانید آخر عنان کشیدن

گر تحفهٔ نیازی منظور ناز باشد

در پیش ساده رویان خط می‌توان کشیدن

بیدل میان خوبان مجبور ناتوانی است

تا کی به تار مویی کوه گران کشیدن

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
فنا
نیست‌شدن؛ محو هستیِ فردی در حقیقت و رسیدن به بقا.
اسباب
ابزار و وسایل؛ کنایه از سامانِ دنیا و علّتِ گرفتاری.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗