› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 343

می‌دهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابدشواری میانه

می‌دهد دل را نفس آخر به سیل اضطراب

خانهٔ آیینه‌ای داریم و می گردد خراب

در محیط عشق تا سر درگریبان برده‌ایم

نیست چون گرداب رزق‌ما به غیر از پیچ وتاب

کاش با اندیشهٔ هستی نمی‌پرداختیم

خواب دیگر شد غبار بینش از تعبیر خواب

یک گره‌وار از تعلق مانع وارستگی‌ست

موج اینجا آبله درپاست از نقش حباب

بسمل شوق گل‌اندامی‌ست سر تا پای من

می‌توان چون گل گرفت از خندهٔ‌زخمم گلاب

در محبت چهرهٔ زردی به دست آورده‌ام

زین گلستان کرده‌ام برگ خزانی انتخاب

پیش روی اوکه آتش رنگ می‌بازد ز شرم

آینه از ساده‌لوحی می‌زند نقشی بر آب

در تماشاگاه بوی گل نگه را بار نیست

آب ده چشم هوس ای شبنم از سیر نقاب

تا به کی بیکار باشد جوهر شمشیر ناز

گرچه می‌دانم نگاهت فتنه است ما مخواب

در دبستان تماشای جمالت هر سحر

دارد از خط شعاعی مشق حیرت آفتاب

شور حشر انگیخت‌دل از سعی‌خاکستر شدن

سوخت چندانی که سر تا پا نمک شد این‌کباب

ناقصان را بیدل آسان نیست تعلیم‌کمال

تا دمد یک دانه چندین آبرو ریزد سحاب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗