› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2288

دعوت تنزیه حسن بی‌مثالی می‌کنم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه الیمیکنمردیف می کنمدشواری میانه

دعوت تنزیه حسن بی‌مثالی می‌کنم

گر زنم آیینه صیقل خانه خالی می‌کنم

سجده ره همچون قدم آخر به جایی می‌برد

پا گر از رفتار ماند جبهه مالی می‌کنم

پرتو مه هم برون هاله دارد گرد و من

گرد خود می‌گردم و ضبط حوالی می‌کنم

عمرها شد در شبستان تماشاگاه دهر

سیر این نه پرده فانوس خیالی می‌کنم

لاله وگل منتظر باشند و من همچون چنار

یک چراغان در بهار کهنه سالی می‌کنم

ننگم انجام غنا از فقر من پوشیده نیست

چینی‌ام هر چند دل باشد سفالی می‌کنم

شرم دارد جرات من از ملایم طینتان

آتشم‌گر پنبه می‌بندد زگالی می‌کنم

پوچ بافیهای جا هم گر شود موی دماغ

پشمهای کنده بسیار است قالی می‌کنم

می‌زنم مژگان به هم تا رنگ امکان بشکند

گاهگاهی اینقدر بی‌اعتدالی می‌کنم

زندگی لیلیست مجنونانه باید زیستن

تا دمی دارد نفس ناز غزالی می‌کنم

شمع در محمل نمی‌داند کجا باید نشست

در گداز خویش جای خویش خالی می‌کنم

پیری‌ام بیدل به هر مو بست مضمون خمی

بعد از این ترتیب دیوان هلالی می‌کنم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗