› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2281

گاهی به ناله گه به تپش گرد می‌کنم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ردمیکنمردیف می کنمدشواری درآمدنی

گاهی به ناله گه به تپش گرد می‌کنم

یعنی دل گداخته‌ام، درد می‌کنم

عمری‌ست گرمی قدحش باده پرور است

شیری که چون سحر به نفس سرد می‌کنم

محراب تیغ یار و من از سجده بی نصیب

گویا وضو به زهرهٔ نامرد می‌کنم

یارب مباد زحمت محمل‌کشان ناز

از پا فتاده نی که ره‌آورد می‌کنم

فقرم به صد هزار غنا ناز می‌کند

کاری که از هوس نتوان کرد می‌کنم

بر نسخهٔ خیال فریب نه آسمان

تحقیق می‌نویسم و یک فرد می‌کنم

با خود حساب غیر چه مقدار حیرت است

عکسی که نیست آینه پرورد می‌کنم

غربت به الفت وطن از من نمی‌رود

در دل برون دل چو نفس گرد می‌کنم

گردانده‌ام به ذوق خزان صد هزار رنگ

بیدل هنوز برگ گلی زرد می‌کنم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗