› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1988

از خیالت وحشت‌اندوز دل بی‌کینه‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نهامدشواری دشوارتر

از خیالت وحشت‌اندوز دل بی‌کینه‌ام

عکس را سیلاب داند خانهٔ آیینه‌ام

بس که شد آیینه‌ام صاف از کدورت‌های وهم

راز دل تمثال می‌بندد برون سینه‌ام

کاوش از نظمم گهرهای معانی می‌کشد

ناخن دخل است مفتاح درگنجینه‌ام

طفل اشکم، سر خط آزادی‌ام بیطاقتی است

فارغ از خوف و رجای شنبه و آدینه‌ام

حیرت احکام تقویم خیالم خواندنی است

تا مژه‌واری ورق گردانده‌ام پاربنه‌ام

در خراش آرزویم بس که ناخن‌ها شکست

آشیان جغد باید کرد سیر از سینه‌ام

تیغ چوبین را به جنگ شعله رفتن صرفه نیست

دل بپرداز ای ستمگر از غبار کینه‌ام

قابل برق تجلی نیست جز خاشاک من

حسن هر جا جلوه‌پرداز است من آیینه‌ام

تا کجا از خود برآیم جوهر سعیم گداخت

بر هوا بسته است تشویش نفسها زینه‌ام

بیدل از افسردگیها جسمم آخر بخیه ریخت

ابر نیسانی برآمد خرقهٔ پشمینه‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗