› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1193

هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه منباشدردیف نباشددشواری درآمدنی

هرچند خودنمایی تخت و حشم نباشد

در عرض بی‌حیایی آیینه کم نباشد

پیش از خیال هستی باید در عدم زد

این دستگاه خجلت‌کاو یک دو دم نباشد

موضوع کسوت جود دامن‌فشانیی هست

در بند آستین‌ها دست کرم نباشد

از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر

کانجا ز خوردنیها غیر از قسم نباشد

حیف است ننگ افلاس دامان مرد گیرد

تا ناخنی‌ست در دست کس بی‌درم نباشد

غفلت هزار رنگ است در کارگاه اجسام

چون چشم خواب پا را مژگان بهم نباشد

بی‌انتظار نتوان از وصل کام دل برد

شادی چه قدر دارد جایی که غم نباشد

روزی‌دو، این‌تب و تاب‌باید غنمیت انگاشت

ای راحت انتظاران، هستی، عدم نباشد

دل داغ سرنوشت است از انفعال تقدیر

تا سرنگون نگردد خط در قلم نباشد

در عرصه‌ای که بالد گرد ضعیفی ما

مژگان بلند کردن کم از علم نباشد

از ما سراغ ما کن، وهم دویی رها کن

جایی که ما نباشیم آیینه هم نباشد

هر دم زدن در اینجا صدکفر و دین مهیاست

دل معبد تماشاست، دیر و حرم نباشد

از شاخ بید گیرید معیار بی‌بریها

کاین بار برندارد دوشی که خم نباشد

عمری‌ست گوهر ما رفته‌ست از کف ما

این آبله ببینید زیر قدم نباشد

وحشت‌کمین نشسته‌ست گرد هزار مجنون

مگذار پا به خاکم تا دیده نم نباشد

چو عمر رفته بیدل پر بی‌نشان سراغم

جز دست سوده ما را نقش قدم نباشد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗