› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2353

فرصت‌کمین پرواز چون نالهٔ سپندیم

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ندیمدشواری میانه

فرصت‌کمین پرواز چون نالهٔ سپندیم

چندان که سر به جیبیم چین گشتهٔ کمندیم

طاقت به زیر گردون خفت شکار پستی است

هرگاه پر شکستیم زین آشیان بلندیم

پرواز خاک غافل در دیده‌ها غبار است

عمری‌ست از فضولی ردیم ناپسندیم

امروز هیچکس نیست شایستهٔ ستودن

مضمون تهمتی چند با ناقصان چه بندیم

از بس رواج دارد افسانه‌های باطل

چون حرف حق درین بزم تلخیم گرچه قندیم

نامحرمان چه دانند شأن عسل چه دارد

در خانه‌ها حلاوت بیرون در گزندیم

ظلم است مرهم لطف از ما دریغ کردن

چون داغ سوزناکیم چون زخم دردمندیم

از اشک شمع گیرید معیار عبرت ما

آن سر که می‌کشیدیم آخر به پا فکندیم

شیرینی هوسها فرهاد کرد ما را

فرصت به جان کنی رفت دل از جهان نکندیم

آفاق کسوت شور تا کی به وهم بافد

ماتم خروش عبرت زین نیلگون پرندیم

بیدل درین ستمگاه از درد ناامیدی

بسیار گریه کردیم اکنون بیا بخندیم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗