› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1633

شوق تا گردد دو بالا خویش را احول کنید

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لکنیددشواری درآمدنی

شوق تا گردد دو بالا خویش را احول کنید

نیم‌رخ کم حیرت است آیینه مستقبل کنید

آگهی از اطلس گردون چه خواهد یافتن

خواب ما هم بی‌قماشی نیست گر مخمل کنید

با بد و نیک جهان زبن بیش نتوان شد طرف

یک عرق‌وار از حیا آیینه‌ها را حل کنید

آشنای وحدت از تشوبش کثرت ایمن است

دردسرکمتر مفصل را اگر مجمل کنید

سعی دنیا هر قدر کوتاه، همتها رساست

پا اگر نتوان شکستن دست قدرت شل کنید

گر دماغ آرزو خارد هوای افسری

هم به سرچنگی سر بی‌مغز خود را کل کنید

نیست جز بیحاصلی عرض مثال ما و من

دست بر هم سودن است آیینه گر صیقل کنید

گرد دل گردیدنی سیر کمال این است و بس

بر دو عالم خط کشید این صفحه گر جدول کنید

زاهدان سعی عمل رفع صداع وهم نیست

سدره و طوبی به هم سایید تا صندل کنید

نفی در تکرار نفی اثبات پیدا می‌کند

لفظ هستی مستیی دارد اگر مهمل کنید

صد نگه از یک مژه بستن تغافل می‌شود

با هوسها آنچه آخرکردن‌ست اول کنید

بحر از ایجاد حباب آیینه‌دار وهم کیست

بیدل ما مشکلی در پیش دارد حل کنید

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗