› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1425

وهم بلند وپست جاه چند دلت سیه کند

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه هکنددشواری دشوارتر

وهم بلند وپست جاه چند دلت سیه کند

گر گذری ز بام و در سایه بساط ته کند

رفع غبار وهم و ظن آن همه‌کذب داشته‌ست

یک مژه گر به هم خورد نقش جهان تبه کند

داد نشان میکشان‌گر ندهد سپهر دون

جام پر و تهی همان کار هلال و مه کند

جمع شدن به جیب خویش مغتنم نفس شمار

یک گره است شش جهت کس به دل که ره کند

شمع به حسرت فنا تا به سحر درآتش است

کاش نسیم دامنی بیگه ما پگه کند

محو صفای شوق باش تا به طربگه حضور

سیر هزار رنگ گل آینه بی‌نگه کند

طبع فضول ظالم است دادش از انفعال خواه

خجلت اگر زند به سنگ روی عرق سیه کند

در طلب‌غنا چو شمع‌جبهه به عجز سودن است

آبله بشکند به پا تا سر ما کله کند

بعد تهی شدن ز خویش واشدنت چه فایده

شرم کن از حساب اگر، صفر، یک تو، ده کند

غیر توقع کرم هیچ نداشت زندگی

فال وجود زد عدم تا دو نفس نگه کند

گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شود

بیدل ناامید ما رو به چه بارگه کند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗