› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1586

از حقهٔ دهانش هر گه سخن برآید

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه نبرایدردیف برایددشواری درآمدنی

از حقهٔ دهانش هر گه سخن برآید

آب از عقیق ریزد دُرّ از عدن برآید

از شوق صبح تیغش مانند موج شبنم

گلهای زخم دل را آب از دهن برآید

از روی داغ حسرت گر پنبه باز گیرم

با صد زبانه چون شمع از پیرهن برآید

بیند ز بار خجلت چون تیشه سرنگونی

بر بیستونِ دردم گر کوهکن برآید

وصفِ بهارِ حسنش گر در چمن بگویم

چون بلبل از گلستان، گل نعره‌زن برآید

تارِ نگه رساند نظّاره را به رویش

هرکس به بام خورشید با این رسن برآید

بیدل کلام حافظ شد هادی خیالم

دارم امید آخر مقصود من برآید

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
خجلت
شرم و سرافکندگی؛ نمادِ حیای سالک در برابرِ حق.
خورشید
آفتاب؛ نماد جلوه حقیقت که گرد و ذره در پرتو آن محو است.
زخم
جراحت تن؛ نمادِ دردِ عشق و داغِ دلِ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗