› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1415

کلاه هرکه فلک بر سماک می‌فکند

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اکمیفکندردیف می فکنددشواری دشوار

کلاه هرکه فلک بر سماک می‌فکند

سرش چو آبله آخر به خاک می فکند

به گم شدن چو نگین بی‌نیاز شهرت باش

که ناز نام تو را در مغاک می‌فکند

چو صبح تا ز گریبان سری برون آری

زمانه رخت تو بر دوش چاک می‌فکند

به کارگاه تعین که «‌لاشریک له‌» است

خلل اگر فکند اشتراک می‌فکند

ز جوش گریهٔ مستانه‌ای که دارد ابر

چه شیشه‌ها که نه در پای تاک می‌فکند

ز امتلا مپسندید خواری نعمت

که شاخ میوه ز سیری به خاک می‌فکند

عرق که جبههٔ تسلیم سرفکندهٔ اوست

گره به رشتهٔ ما شرمناک می‌فکند

رهت گل است به آهستگی قدم بردار

که جهد لکه به دامان پاک می‌فکند

ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل

که طاقتت به جهان هلاک می‌فکند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
نام
نام و آوازه؛ نمادِ اعتبارِ ظاهری در برابرِ گمنامی.
رشته
نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
جوش
غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بی‌قراریِ عشق.
دامان
دامنِ جامه؛ نمادِ پناه، توسل و حریمِ محبوب.
تسلیم
سرسپردگی و رضا؛ نمادِ فنا و واگذاریِ خویش به حق.
گریبان
یقهٔ پیراهن؛ نمادِ تأمل و دریدنِ آن نشانِ شور و جنون.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗