› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 536

طبعی که امیدش اثر آمادهٔ بیم است

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یماستردیف استدشواری دشوار

طبعی که امیدش اثر آمادهٔ بیم است

گر خود همه فردوس بود ننگ جحیم است

بر طینت آزاد شکستی نتوان بست

بی‌رنگی این شیشه ز آفات سلیم است

در دهر نه تنها من و تو بسمل یأسیم

گر بازشکافی دل هر ذره دو نیم است

صد زخم دل ایجاد کن ازکاوش حسرت

چون سکه گرت چشم هوس بر زر و سیم است

بی‌سعی تأمل نتوان یافت صدایم

هشدارکه تار نفسم نبض سقیم است

آنجاکه بود لعل توجانبخش تکلم

گوهر گره کیسهٔ امید لئیم است

از نالهٔ ما غیر ثبایت نتوان یافت

سایل نفسش صرف دعاهای‌کریم است

سیلاب به دریا چقدر گرد فروشد

ما تازه گناهیم و دعای تو قدیم است

آه از دل ما زحمت خاشاک هوس بر

روشنگری بحر، به تحریک نسیم است

تا بیخبرت مات نسازند برون تا

زبن خانهٔ شطرنج که همسایه غنیم است

ما را نفس سرد سحر خیز جنون کرد

جز یأس چه زاید شب عشاق عقیم است

بیدل به اشارات فنا راه نبردی

عمری‌ست که گفتیم نظیر تو عدیم است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
دریا
پهنه بزرگ آب؛ کنایه از گستردگی، بی‌کرانی یا اصل وحدت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗