› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2175

شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ورمدشواری دشوار

شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورم

چو ساغر می‌کشی دارد ازین اندیشه‌ها دورم

نفس بی‌طاقتی را مفت ساز خویش می‌داند

همین پر می‌فشانم آشیانی نیست منظورم

مهیای گدازم آنقدر از شوق دیدارش

که سوزدکرم شبتابی به برق شعلهٔ طورم

چو توفان داشت یارب ناوک نیرنگ دیدارش

که جای خون مجمر شعله می‌جوشد ز ناسورم

ز داغ اخترم مشکل که بر دارد سیاهی را

دهد چون مردمک هر چند گردون غوطه در نورم

نیاز اختیار است ای حریفان عیش این محفل

که من چون شمع در مشق وگداز خویش مجبورم

ندارد درد دل سازی که بندی پرده بر رازش

چرا عریان نباشم در غبار ناله مستورم

نفس بودم فغان‌گشتم دگر از من چه می‌خواهی

ندارم آنقدر طاقت که نتوان داشت معذورم

نه از دنیا غم اندیشم نه عقبایی‌ست در پیشم

مقیم حیرت خویشم ازین پسکوچه‌ها دورم

درین محفل که پردازد به داد ناتوان من

شنیدن در عدم دارد دماغ نالهٔ مورم

محبت از شکست دل چه نقصان می‌کند بیدل

نگردد موی چینی سرمهٔ آهنگ فغفورم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗