› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1986

دوش چون نی سطر دردی می‌چکید از خامه‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امهامدشواری دشوارتر

دوش چون نی سطر دردی می‌چکید از خامه‌ام

ناله‌ها خواهد پر افشاند ازگشاد نامه‌ام

شمع را جز سوختن آینه‌دار هوش نیست

پنبهٔ گوشست یکسر سوز این هنگامه‌ام

تا به کی باشد هوس محوکشاکشهای ناز

داغ کرد اندیشهٔ رد و قبول عامه‌ام

قدر دانی در بساط امتیاز دهر نیست

ورنه من در مکتب بی‌دانشی علامه‌ام

پیش من نه آسمان پشمی ندارد درکلاه

می‌دهد زاهد فریب عصمت عمامه‌ام

لوح امکان در خور بالیدن نطقم نبود

فکر معنیهای نازک کرد نال خامه‌ام

تا به کی پوشد نفس عریان تنیهای مرا

بیشتر چون صبح رنگ خاک دارد جامه‌ام

بیدل از یوسف دماغ بی‌نیاز من پراست

انفعال بوی پیراهن ندارد شامه‌ام

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
بوی
رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
قدر
ارزش و منزلت؛ نمادِ قدرشناسیِ گوهرِ نهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗