› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1485

برگ و ساز عندلیبان زین چمن گفتار بود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اربودردیف بوددشواری دشوار

برگ و ساز عندلیبان زین چمن گفتار بود

پرفشانیها بقدر شوخی منقار بود

سطر آهی کز جگر خواندم سواد ناله داشت

مسطر این صفحه یکسر موج موسیقار بود

از شکست دل شدم فارغ زتعمیر هوس

این بنا عمری گره در رشتهٔ معمار بود

بر سرم پیچید آخر دود سودای کسی

ورنه عمری بود کین دیوانه بی‌دستار بود

کس نیامد محرم قانون از خود رفتنم

نغمهٔ وحشت نوای من برون تار بود

باب رسوایی‌ست از بس تار و پود کسوتم

دست اگر در آستین بردم گریبان زار بود

سبحهٔ زهّاد را دیدم به درد آمد دلم

مرکز این قوم سرگردانتر از پرگار بود

هر دو عالم در خم یک چشم پوشیدن گم است

وسعت این عرصهٔ نیرنگ مژگان وار بود

سرمهٔ عبرت عبث از وضع دهر انباشتیم

دیده ما را غبار خویش هم بسیار بود

راحتی جستیم و واماندیم از جولان شوق

تا نشد منزل نمایان را ما هموار بود

گرد حسرت اینقدر سامان بالیدن نداشت

ما همان یک ناله‌ایم اما جهان کهسار بود

نی به هستی محو شد شور دویی نی در عدم

هرکجا رفتیم بیدل خانه در بازار بود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗