› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2740

سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اافتادگیردیف افتادگیدشواری نسبتاً آسان

سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی

سایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی

از شعاع مهر یکسر خاکساری می‌چکد

بر جبین چرخ هم خطی‌ست با افتادگی

سجده را در خاک راهش گر عروج آبروست

می‌شود چون دانه‌ام آخر عصا افتادگی

نیست راحت جز به وضع خاکساری ساختن

با زمین سرکن چو نقش بوریا افتادگی

استقامت نیست ساز کهنهٔ دیوار جهد

عضو عضوت می‌زند موج زپا افتادگی

بی عرق یک سجده از پیشانی من گل نکرد

می‌کند بر عجز حالم گریه‌ها افتادگی

چون غبار رفته از خود دست و پایی می‌زنم

تا به فریادم رسد آخر کجا افتادگی

آستانش از سجودم بسکه ننگ آلوده است

آب می‌گردد چو شبنم ازحیا افتادگی

تا به چشم نقش پایی راه عبرت واکنم

پیکرم را کاش سازد توتیا افتادگی

با کمال سرکشی بیدل تواضع طینتم

همچو زلف یار می‌نازد به ما افتادگی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗