› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2789

اگر سیر زمین داری وگر افلاک می‌بینی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اکمیبینیردیف می بینیدشواری نسبتاً آسان

اگر سیر زمین داری وگر افلاک می‌بینی

دماغ فرصت امروزست فردا خاک می‌بینی

پری نفشانده‌ای تا وانماید رنگ این باغت

قفس پرورده‌ای گل ازکمین چاک می‌بینی

نخواهی غره ی آرایش علم و عمل گشتن

خیالی چند دور از عالم ادراک می‌بینی

نپنداری شود آب وضوی باطنت حاصل

به فالی گر فشاری دامن نمناک می‌بینی

هنوز از موج می بویی ندارد جام این محفل

خط پیمانه در اندیشه‌های تاک می‌بینی

نه دنیا کلفت‌آموزست و نه عقبا غم‌اندوزست

ستم ها از جنون فطرت بی باک می‌بینی

شکار وهم گردونی، به زنجیر چه افسونی

که هر سو می‌روی یک حلقهٔ فتراک می‌بینی

که برد آن طول و پهنایت، چه شد دریادلی‌هایت

که چون گوهر غنا در عقدهٔ امساک می‌بینی

اقامت آرزو، هیهات با اسباب جوشیدن

به قدر آشیان، رنج خس و خاشاک می‌بینی

رقم ساز تعلق وقف عبرت سر خطی دارد

که تا لغزید مژگان هر چه دیدی پاک می‌بینی

غم تدبیر لذات از مزاجت‌گم نشد بیدل

به دندان سنگ زن پر زحمت مسواک می‌بینی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗