› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1967

شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کرده‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نگمکردهامردیف گم کرده امدشواری درآمدنی

شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کرده‌ام

بلبلی از پر فشانیها چمن گم کرده‌ام

حسرت جاوید از نایابی مطلب مپرس

نارسایان آنچه می‌جویند من گم کرده‌ام

ای تمنا نوحه کن بر کوشش بیحاصلم

جستجوها دارم اما یافتن گم کرده‌ام

هیچکس چون من زمان فرسودهٔ فرصت مباد

تا سراغ رنگ می‌پرسم چمن گم کرده‌ام

می‌شدم من هم به وحشت هم عنان رنگ و بو

لیک چون گل دستگاه پر زدن گم کرده‌ام

روز و شب خون می‌خورم در پردهٔ بیطاقتی

گفت و گوی لالم و راه دهن گم کرده‌ام

چون سپند از بی‌نواییهای من غافل مباش

ناله‌واری داشتم در سوختن گم کرده‌ام

یافتن گم‌کردنی می‌خواهد اما چاره نیست

کاش گم کرده چه سازم گم شدن گم کرده‌ام

بیدل از درد بیابان مرگی هوشم مپرس

بیخودی می‌داند آن راهی که من گم کرده‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
شب
تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
انجمن
مجلس و گردِهمایی؛ نمادِ محفلِ انس و جمعِ یاران.
سراغ
جست‌وجو و نشانِ کسی؛ پی‌جوییِ گمشده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗