› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1524

دل ز پی‌اش عمرهاست سجده کمین می‌رود

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه ینمیرودردیف می روددشواری درآمدنی

دل ز پی‌اش عمرهاست سجده کمین می‌رود

سایه به ره خفته است لیک چنین می‌رود

قافله بانگ جرس دارد و گرد فسوس

پیش تو آن رفته است بعد تو این می رود

با تک و تاز نفس عزم عنان تاب نیست

امدن اینجا کجاست عمر همین می‌رود

نقب به کهسار برد نالهٔ شهرت کمین

نام شهان زین هوس زیر نگین می‌رود

خواجه جه دارد ز جاه جز دو سه دم کر و فر

پشه چو بالش نماند ناز طنین می‌رود

شیخ گر این سودن است دست تو بر حال ما

آبلهٔ سبحه‌ات ازکف دین می‌رود

تازه بکن چون سحر زخم دل ای بیخبر

گرد خرام نفس پر نمکین می‌رود

خاک عدم مرجع خجلت بی مایگی‌ست

کوشش آب تنک زیر زمین می‌رود

گر همه سر بر هواست نقش قدم مدعاست

قاصد ما همچو شمع آینه‌بین می‌رود

فرصت این دشت و در نیست اقامت اثر

حال مقیمان مپرس خانه چو زین می‌رود

بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت

دامت آخر چو صبح درپی چین می‌رود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗