› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1061

هیهات دم بازپسین عرض ادب برد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ببردردیف برددشواری درآمدنی

هیهات دم بازپسین عرض ادب برد

رشک نفسم سوخت که نام تو به لب برد

بر عالم فطرت دل بی‌درد ستم کرد

نشکستن این شیشه قیامت به حلب برد

فرصت نرسانید به مقصد نفسم را

این شمع پیام سحری داشت که شب برد

ای غنچه دو دم تنگی دل مغتنم انگار

زین غمکده هرگاه الم رفت طرب برد

فریاد که بی مطلبی پیش نبردم

همت خجلم کرد ز جایی که طلب برد

چون شمع به بیماری دل ساخته بودم

فرصت به تکلف عرقی کرد که تب برد

قاصد، نشوی منفعل لغزش مستان

خواهد همه جا نامهٔ ما برگ عنب برد

درد طلب عشق در آفاق که دارد

کم نیست که لیلی غم مجنون به عرب برد

گر مرگ نمی‌بود غم خلق که می‌خورد

صد شکر که اینجا همه‌کس روز به شب برد

این آدم وحوا شرف نسبت هستی است

بیدل نتوان پیش عدم نام نَسَب برد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗