› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 691

گردباد امروز در صحرا قیامت کاشته‌ست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اشتهستدشواری دشوار

گردباد امروز در صحرا قیامت کاشته‌ست

موی مجنون بی‌سر و پاگردنی افراشته‌ست

چون سحرگرد نفس بر آسمانها برده‌ایم

بی‌طنابی خیمهٔ ما ناکجا برداشته‌ست

در ازل آیینهٔ شرم دویی در پیش داشت

مصلحت بینی که ما را جز به ما نگماشته‌ست

تا قیامت حسرت دیدار باید چید و بس

چشم‌مخموری در این ویرانه نرگس کاشته‌ست

سرنوشت خویش تا خواندم عرقها کرد گل

این‌خط موهوم یکسر نقطهٔ شک داشته‌ست

قطره‌ای بودم .ولی از جسم خاکی بسته‌ام

فرصت عمر اینقدر بر من غبار انباشته‌ست

باد یکسر شکل عنقا خاک تصویر عدم

طرفه‌تر این کادمی خود را کسی پنداشته‌ست

ریشه واری در طلب مژگان سر از پا برنداشت

عشق ما را در زمین شرم مطلب کاشته‌ست

جز به صحرای عدم بیدل کجا گنجد کسی

تنگی این‌عرصه در دل جای‌دل نگذاشته‌ست

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
طلب
جُستن و خواستن؛ کششِ سالک در پیِ حق و معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗