› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 328

به نمود هستی بی‌اثر چه نقاب شق‌کنم از حیا

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه قکنمازحیادشواری میانه

به نمود هستی بی‌اثر چه نقاب شق‌کنم از حیا

تو مگر به من نظری کنی که دمی عرق‌کنم از حیا

اگرم دهد خط امتحان، هوس‌کتاب نه آسمان

مژه بر هم آرم ازین وآن همه یک ورق کنم ازحیا

چه‌کنم ز شوخی‌طبع دون، قدحی نزد عرقم به خون

که ببوسم آن لب لعل‌گون سحری شفق‌کنم ازحیا

ز تخیلی که به راه دین غم باطلم شده دلنشین

به من این‌گمان نبرد یقین که خیال حق کنم از حیا

چوز خاک لاله‌برون زند، قدح‌شکسته به خون زند

هوسی اگربه جنون زند به همین نسق کنم ازحیا

زکمالم آنچه به هم رسد، نه زلوح‌ونی زقلم رسد

خط نقش پا به رقم رسدکه منش سبق کنم از حیا

به امید وصل تونازنین، همه رانثار دل است‌و دین

من بیدل وعرق جبین که چه در طبق‌کنم ازحیا

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗