› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2038

تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه یدنرفتمردیف رفتمدشواری نسبتاً آسان

تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم

مژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم

صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود

زین گلستان به غبار ندمیدن رفتم

تا به مقصد بلدم گشت زمینگیری عجز

همه جا پیشتر از سعی رسیدن رفتم

نبض جهدم شرر کاغذ آتش زده است

یک مژه راه به صد چشم پریدن رفتم

چون هلالم چقدر نشئهٔ تسلیم رساست

سرکشی داغ شد از بس به خمیدن رفتم

شور این بزم جنون خیره دماغی می‌خواست

دل نپرداخت به افسانه شنیدن رفتم

این شبستان به چراغان هوس یمن نداشت

که به صد چشم همان داغ ندیدن رفتم

یأس بر حیرت حال گهرم می‌گرید

قطره‌ای داشتم از یاد چکیدن رفتم

سیر گلزار تمنای تو طاووسم کرد

غوطه در رنگ زدم تا به پریدن رفتم

بیدل آندم که به تسلیم شکستم دامن

تا در امن به پای نرسیدن رفتم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗