› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1392

تن پرستان که به این آب و نمک عیاشند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اشنددشواری دشوار

تن پرستان که به این آب و نمک عیاشند

بی‌تکلف همه بالیدن نان و آشند

سر و گردن همه در دور شکم رفته فرو

پر و خالی و سبک‌مغزتر از خشخاشند

ربط جمعیتشان وقف تغافل ز هم است

چشم اگر باز شود چون مژه‌ها می پاشند

آه ازبن نامه سیاهان که ز مشق من و ما

تا دل آیینهٔ راز است نفس نقاشند

گفتگو گر ندرّد پرده، کسی اینجا نیست

همه مضمون خیالی ز عبارت فاشند

شش جهت مطلع خورشید و سیه روزی چند

سایه‌پرورد قفای مژهٔ خفاشند

غارت هم چه خیال‌ست رود از دلشان

در نظر تا کفنی هست همان نباشند

انفعالی اگر آید به میان استهزاست

این نم‌اندوده جبینها عرقی می‌شاشند

عمر در صحبت هم صرف شد اما ز نفاق

کس ندانست که یاران به کجا می‌باشند

بی‌تمیز اهل دول می‌گذرند از سر جاه

همه بر مخمل و دیبا قدم فراشند

پیش ارباب معانی ز فسونهای حیل

رو میارید که این آینه‌ها نقاشند

بیدل از اهل ادب باش که چون گرد سحر

این تحمل‌نفسان عرصهٔ بی‌پرخاشند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗