› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 70

به خیال آن عرق‌جبین ز فغان علم نزدی چرا

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه منزدیچراردیف نزدی چرادشواری درآمدنی

به خیال آن عرق‌جبین ز فغان علم نزدی چرا

نفشرد خشکی اگر گلو ته آب دم نزدی چرا

گل و لاله جام جمال زد، مه نو قدح به کمال زد

همه‌کس به عشرت حال زد تو جبین به نم نزدی چرا

ز سواد مکتب خیر و شر، نشد امتیاز تو صرفه‌بر

اگرت خطی نبود دگر به زمین قلم نزدی چرا

به عروج وسوسه تاختی، نفست به هرزه گداختی

ته پای خود نشناختی، مژه‌ای به خم نزدی چرا

به تو گر ز کوشش قافله، نرسید قسمت حوصله

به طریق سایه و آبله ته پا قدم نزدی چرا

ز گشاد عقدهٔ کارها همه داشت سعی ندامتی

در عالمی زدی از طمع کف خود به هم نزدی چرا

اگر آرزو همه‌رس نشد، ز امید مانع کس نشد

طربت شکار هوس نشد، به کمین غم نزدی چرا

به متاع قافلهٔ هوس چو نماند الفت پیش و پس

دم نقد مفت تو بود و بس، دو سه روز کم نزدی چرا

خط اعتبار غبار هم به جریده تو نبود کم

پی امتحان چو سحر دَود به هوا رقم نزدی چرا

نتوان چو بیدل هرزه‌فن به هزار فتنه طرف شدن

نفسی ز آفت ما و من به در عدم نزدی چرا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗