› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2617

ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ایخوابیدهردیف خوابیدهدشواری نسبتاً آسان

ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده

بجز خواباندن مژگان ره پیدای خوابیده

زمینگیری چه امکانست باشد مانع جهدم

به رنگ سایه‌ام من هم جهان پیمای خوابیده

اگر آسودگی می‌خواهی از طاقت تبرّا کن

طریق عافیت در پیش دارد پای خوابیده

جهان بیخودی یکرنگ دارد جهل و دانش را

تفاوت نیست در بنیاد نابینای خوابیده

عدم تعطیل جوش هستی مطلق نمی‌گردد

نفس چون نبض بیدار است در اعضای خوابیده

چنان در خود فرو رفتم به یاد چشم مخموری

که جوشد از غبارم ناز مژگانهای خوابیده

ز غفلت چند خواهی زندگی را منفعل کردن

که غیر از مرگ روشن نیست جز سیمای خوابیده

دل آرام چون بر خاک زد بنیاد هستی را

نفس پامال شد زین صورت دیبای خوابیده

نماند از قامت خم‌گشته در ما رنگ امیدی

تنک‌کردیم برگ عیش ازین صحرای خوابیده

زحرف و صوت مردم بوی تحقیقی نمی‌آید

به هذیان کن قناعت از لب‌گویای خوابیده

ز شکر عجز بیدل تا قیامت برنمی‌آیم

به رنگ جاده منزل کرده‌ام در پای خوابیده

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗