› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2205

بی روی تو گر گریه به اندازه کند چشم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ازهکندچشمردیف چشمدشواری دشوارتر

بی روی تو گر گریه به اندازه کند چشم

بر هر مژه توفان دگر تازه کند چشم

تا کس نشود محرم مخمور نگاهت

دست مژه سد ره خمیازه کند چشم

باز آی که چون شمع به آن شعلهٔ دیدار

داغ‌کهن خویش همان تازه کند چشم

این نسخهٔ حیرت که سواد مژه دارد

بیش از ورقی نیست چه شیرازه کند چشم

هم ظرفی دریا قفس وهم حبابست

با دل چقدر دعوی اندازه کند چشم

چون آینه یک جلوه ازین خانه برون نیست

از حیرت اگر حلقهٔ دروازه کند چشم

عالم همه زان طرز نگه سرمه غبارست

یارب ز تغافل نفسی غازه کند چشم

کو ساز نگاهی که بود قابل دیدار

گیرم که هزار آینه شیرازه کند چشم

از حسرت دیدار قدح‌گیر وصالیم

مخمور لقای تو ز خمیازه کند چشم

بیدل چمن نازگلی خنده فروش است

امید که زخم دل ما تازه کند چشم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗