› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 420

چوگوید آینه‌ام شکر خوش معاشی حیرت

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اشیحیرتردیف حیرتدشواری دشوارتر

چوگوید آینه‌ام شکر خوش معاشی حیرت

زجلوه باج‌گرفتم به بی‌تلاشی حیرت

به مکتبی که ادب وانگاشت سر خط نازت

نخواند جوهرآیینه جز حواشی حیرت

هزار آینه طاووس می‌پرم به خیالت

بهشت کرد جهان را چمن تراشی حیرت

شبی در آینه، سیر شکوه حسن توکردم

نمی‌رسم به خود اکنون ز دور باشی حیرت

به غیر محو شدن قدردان جلوه چه دارد

گلاب بزم توایم از نیاز پاشی حیرت

به علم و فضل منازیدکاین صفاکده دارد

به قدر جوهر آیینه بدقماشی حیرت

در آن مکان که به صیقل رسد حقیقت بیدل

ترحم است به حال جگرخراشی حیرت

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
محو
زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
قدر
ارزش و منزلت؛ نمادِ قدرشناسیِ گوهرِ نهان.
علم
دانش؛ نیز پرچم برافراشته، و گاه حجابِ معرفتِ حقیقی.
طاووس
پرندهٔ خوش‌رنگ؛ نمادِ جلوهٔ حُسن و خودبینیِ زیبایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗