› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 354

تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رفافتابردیف افتابدشواری دشوار

تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب

خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب

دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است

ذره کی یابدکنار بحر ژرف آفتاب

بینی‌ات آن مصرع عالی است کز انداز حسن

دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب

ظلمت ما را فروغ نور وحدت جاذب است

سایه آخر می‌رود ازخود به طرف آفتاب

بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است

می‌توان عریانی ماکرد صرف آفتاب

در عرق اعجاز حسن او تماشا کردنی‌ست

شبنم‌گل می‌چکد آنجا ز ظرف آفتاب

هرکجا با مهر رخسارتو لاف حسن زد

هم زپرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب

ما عدم‌سرمایگان را لاف هستی نادر است

ذره حیران است در وضع شگرف آفتاب

بسکه در نظّارهٔ مهر جمال او گداخت

موج شبنم می‌زند امروز برف آفتاب

جانفشانیهاست بیدل در تماشای رخش

چون سحرکن نقد عمر خویش صرف آفتاب

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
آغوش
کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗