› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 426

خیالی سد راه عبرت ماست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه استدشواری دشوار

خیالی سد راه عبرت ماست

گر این دیوار نبود خانه صحراست

من وپیمانهٔ نیرنگ‌کثرت

دماغ وحدتم اینجا دو بالاست

شرر خیزست چشم از اشک‌گرمم

به رنگ داغ جامم شعله‌پیماست

نخواندم غیر درس بی‌نشانی

ورق‌های کتابم بال عنقاست

نی‌ام خاتم، ولی از دولت عشق

خط پیشانی من هم چلیپاست

بکن حفظ نفس تا می‌توانی

که نخل زندگی، زین ریشه برپاست

چو دل روشن شود، هستی غبار است

نفس، در خانهٔ آیینه رسواست

شدم خاک و غبارم هیچ ننشست

هنوزم ناله‌های درد پیداست

سبک بگذر ز دلهای اسیران

که تمکین تو سنگ شیشهٔ ماست

فلک، گرد خرام کیست، یارب

ز پا ننشست تا این فتنه برخاست

به رنگ آبله عمری‌ست بیدل

ز خجلت دیدهٔ من در ته پاست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗