› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2714

نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه رکندبازیردیف کند بازیدشواری میانه

نگه از مستی چشم تو با ساغر کند بازی

حیا از رنگ تمکین تو با گوهر کند بازی

اگر بیند هجوم خط به دور شکّر لعلش

ز حسرت مور جوهر در دم خنجر کند بازی

به دوران تو گردون مهرهٔ سیاره می‌چیند

بفرما چشم فتان را که تا ابتر کند بازی

به بزم بیقراری مشرب عیش شرر دارم

من و اشکی که چون اطفال با اخگر کند بازی

اگر تحریر خط دلفریبش سر کنم بیدل

زبان کلک خشک من به مشک تر کند بازی

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
شرر
جرقه آتش؛ نماد لحظه‌ای بودن و زود گذشتنِ هستی.
گوهر
مروارید درون صدف؛ نماد حقیقت پنهان و کمال نهفته.
عیش
خوشی و کامرانی؛ نمادِ لذتِ زودگذرِ زندگانی.
گردون
چرخِ فلک؛ نمادِ روزگارِ بیدادگر و سپهرِ گردنده.
هجوم
یورش و هجومِ ناگهانی؛ نمادِ غلبهٔ شور و اندیشه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗