› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1166

کار دلها باز از آن مژگان به سامان می‌رسد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انمیرسدردیف می رسددشواری درآمدنی

کار دلها باز از آن مژگان به سامان می‌رسد

ریشهٔ تاکی به استقبال مستان می‌رسد

اشک امشب بسمل حسن عرق توفان کیست

زبن پر پروانه پیغام چراغان می‌رسد

از بهار آن خط نو رسته غافل نیستم

مدتی شد در دماغم بوی ریحان می‌رسد

آب می گردد دل از بی دست و پایی‌های اشک

در کنارم از کجا این طفل گریان می‌رسد

سطر چاکی از خط طومار مجنون خواند نیست

قاصد ما نامه در دست از گریبان می‌رسد

بی‌محبت در وطن هم ناشناسایی‌ست عام

بهر یک دل بوی پیراهن به کنعان می‌رسد

بس که بر تنگی بساط عشق امکان چیده‌اند

صد گریبان می‌درّد تا گل به دامان می‌رسد

فرصت تمهید آسایش در این محفل کجاست

خواب ها رفته ست تا مژگان به مژگان می‌رسد

دل به آفت واگذار و ایمن از توفان برآ

بر کنار این کشتی از هول نهنگان می‌رسد

قطع کن از نعمت الوان که اینجا چرخ هم

می‌نهد صد ریزه برهم تا به یک نان می‌رسد

حاصل غواص این دریا پشیمانی بس است

وصل گوهر گیر اگر دستت به دامان می‌رسد

در کمند سعی نیکی چین کوتاهی خطاست

تا به هر دامن که خواهی دست احسان می‌رسد

خاکساری در مذاق هیچکس مکروه نیست

منّت این وضع بر گبر و مسلمان می‌رسد

پیشه بسیار است بیدل بر خموشی ختم کن

سعی در علم و عمل اینجا به پایان می‌رسد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗