› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 621

صفای آب به یاد غبار راه کسی است

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اهکسیاستردیف استدشواری دشوار

صفای آب به یاد غبار راه کسی است

حباب دیدهٔ قربانی نگاه کسی است

کنون سفیدی چشم گهر یقینم شد

کز انتظار کف بحر دستگاه کسی است

بهار ناز ز جیب نیاز می‌بالد

شکست موج همان سایهٔ کلاه کسی است

زهی محیط ترحم که موج گفتارش

گهی نوید عطا، گاه عذرخواه کسی است

به این نشاط که جوشید موج و آب به هم

ز فیض مقدم خان طرب پناه کسی است

به روی آب نوشته‌ست کلک رأفت او

درین قلمرو اگر نامه ی سیاه کسی است

به نور طلعت او چشم بیدلان روشن

که را توهّم مهر کسی و ماه کسی است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
روشن
تابناک و آشکار؛ نمادِ آگاهی و تجلیِ معنا.
محیط
دریای فراگیر؛ نماد هستیِ بی‌کرانه که همه قطره‌ها در آن‌اند.
دستگاه
سازوبرگ و حشمت؛ کنایه از جاه و جلالِ بی‌بنیادِ دنیا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗