› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2661

نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار

وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه ستیدشواری میانه

نه اینجا سبحه ره دارد نه زنار

تو دیرستان ناز خود پرستی

تحیر چشم بند سحرکاری‌ست

بهار بی‌نشانی گل به دستی

دربغا رمز خورشیدت نشد فاش

ابد رفت و همان صبح الستی

کسی دیگر چه اندیشد چه فهمد

به آیینی که نتوان یافت هستی

به معراج خیالات تو بیدل

بلندیهاست سر در جیب پستی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 14 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
جیب
گریبان و چاکِ پیراهن؛ نمادِ درون و خلوتگاهِ دل.
تحیر
سرگشتگی آگاهانه در برابر شکوهی که فهم از درکش بازمی‌ماند.
بند
قید و گره؛ نمادِ تعلقِ دنیوی و اسارتِ تن.
سبحه
تسبیح؛ نمادِ ذکر، زهد و گاه ریاکاریِ ظاهربین.
خیالات
خیال‌ها؛ نماد پندارها و صورت‌های بی‌بنیادِ ذهن.
سحرکاری
واژه‌ای کم‌بسامد در دیوان؛ معنی دقیق آن با توجه به سیاق و هم‌نشینی واژگانی تعیین می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗