› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2421

آینهٔ وصل چیست، حیرتی آراستن

وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه استندشواری دشوارتر

آینهٔ وصل چیست، حیرتی آراستن

وز اثر ما و من یک دو نفس کاستن

مفت تماشاست حسن لیک به شکر نگاه

از سر خود بایدت چون مژه برخاستن

جلوهٔ رنگ دویی خون حیا می‌خورد

سخت ادب دشمنی‌ست آینه آراستن

به که به پیش کریم نازکنی وقت جرم

ورنه ز کم همتی‌ست عذر گنه خواستن

عیش و غم روزگار طعمهٔ یکدیگرند

حاصل روز و شب است در بر هم کاستن

نیست‌کف خاک ما قابل عرض غبار

پیشتر از ما نشست جرأت برخاستن

بیدل اگر محرمی جلوهٔ بیرنگ باش

دام تماشا مکن کلفت پیراستن

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗