› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 456

در خموشی یک قلم آوازهٔ جمعیت است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ازهٔجمعیتاستردیف جمعیت استدشواری دشوارتر

در خموشی یک قلم آوازهٔ جمعیت است

غنچه را پاس نفس شیرازهٔ جمعیت است

لذت آسودگی آشفتگان دانند و بس

زلف را هر حلقه در خمیازهٔ جمعیت است

جبر به مردن منزل آرام نتوان یافتن

گور اگر لب واکند دروازهٔ جمعیت است

همچوگردابم در این دریای توفان اعتبار

عمرها شدگوش برآوازهٔ جمعیت است

سوختن خاکسترآراگشت مفت عافیت

شعلهٔ ما را نوید تازهٔ جمعیت است

گل بقدر غنچه‌گردیدن پریشان می‌شود

تفرقه آیینهٔ اندازهٔ جمعیت است

خاکساریهای بیدل در پریشان مشربی

شاهد آشفتگی را غازهٔ جمعیت است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
حلقه
دایرهٔ بسته؛ نمادِ بندگی، اسارتِ زلف و جمعِ یاران.
اعتبار
ارج و آبرو؛ کنایه از بی‌بنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
منزل
جایگاهِ فرود؛ نمادِ مقصد، مقامِ سلوک و مرحلهٔ راه.
توفان
خیزش پرآشوب؛ نماد آشفتگی و خیزابِ سهمگینِ غبار یا دریا.
سوختن
در آتش گداختن؛ کنایه از گدازِ عشق و فنای عاشقانه.
جمعیت
گردآمدگی و یکدلی؛ نمادِ آرامشِ خاطر و تمرکزِ پریشانی‌زدوده.
زلف
موی تابدارِ معشوق؛ نمادِ کفر، دامِ دل و آشفتگی.
مفت
رایگان و بی‌بها؛ نمادِ بخششِ بی‌منت و غنیمتِ آسان.
خموشی
خاموشی؛ سکوتِ حیرت در برابر رازی که گفتن برنمی‌تابد.
قلم
خامهٔ نوشتن؛ نمادِ تقدیر و رقم‌خوردنِ سرنوشت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗